این حجم از پریشونی حتی واسه خودمم غیر قابل درکه،نمیدونم چرا اینجوری شده یا اصن چرا اینجوری میشه!هیچکس نمیتونه درک کنه دو روز عذاب کشیدنوحتی نداشتن ی خواب راحتوکاش حداقل میفهیدم چی از همه بیشتر داره عذابم میده،مثل همیشه ک فقط خودت بودی بازم باشمن بلند میشم و میگم ب امید خودتصبح زود خودمو ب صرف ی کلوچه و شیرکاکائو دعوت میکنم!وقتی بخواد بیوفته رو دور، یجوری میوفته ک حتی کلوچه گردوییتم مزه هرچیزی میده الا گردو!اگه بخوام خوشبینانه نگاه کنم و فک کنم کسی نگران میشه،بازم حسی ندارم!البته خوشبینانه.آخه چ واژه ای میشه ب این شهر نسبت داد!اصلا چ واژه ای میشه ب
برچسب:
نویسنده: پرهام اسدیپور
تاريخ: چهارشنبه
7 مهر
1395 ساعت: 2:23